|

شـبـی دیگر هم سپری شــد
صدای کلاغـهـا بلـندتـر می شـود
هر دو روی بالـش دیگر گرم شــده ...
دیـشـب را هم نخوابـیـده ام
حتی فکر خواب هـم دیگر دیـر است !
نسیـم نرم و نابهنگام پایـیـزی می وزد
و با خود خبری تـلـخ از دور دستها می آورد :
او زنـده است و نفس می کـشــد !
اما غـمـی در دل نـدارد ...

از خداوند خواستم تا عـادتـهای زشـتـم را ترک دهـد ...
خداوند فرمود : خودت بايد آنها را رها كنی !
از او خواستم لااقل به من صبر عطا كند !
فرمود : صبر، حاصل سختی و رنج است ، عطا كردنی نيست بلکه آموخـتـنـی است ...
گفتم : پس مرا خوشبخت کن !
فرمود : نعمت از من ، خوشبخت شدن از تو...
از او خواستم مرا گرفتار درد و عذاب نـكـنـد !
فرمود : رنج از دلبستگـیـهای دنيايی جدا و به من نزدیکـتـرت میکـنـد ...
پس از او خواستم تا روحم را رشد دهد ...
فرمود : نه ، تو خودت بايد رشد كنی ، من فقط شاخ و برگ اضافـيـت را هرس می كنم ، تا
بارور شوی ...
از خدا خواستم حداقل كاری كند كه از زندگی لذت كامل ببرم ...
فرمود : برای همين كار من به تو زندگی داده ام !
نا امیدانه از خدا خواستم كمكم كند تا همان قـدر كه او مرا دوست دارد ، من هم ديگران را
دوست بدارم ...
خداوند فرمود : بالاخره اصل مطلب دستگيرت شد ... !

دل من تـنها بـود ،
دل من هرزه نـبـود ...
دل من عادت داشـت ، که بمانـد يک جا
به کجا ؟!
به در خانه تو !
دل من عادت داشـت ،
که بمانـد آن جا ، پـشـت يک پرده تـوری
که تو هر روز آن را به کناری بزنی ...
دل من ساکن ديوار و دری ،
که تو هر روز از آن می گـذری .
دل من ساکن دستان تو بود
دل من گوشه يک باغـچه بـود
که تو هر روز به آن می نگری
راستی ، دل من را ديـدی ...؟!!

تا همدل من باشی ،
مرا از فاصله باکی نيست ...
لبخند تو اميدی دوباره است
و گرمی دستان تو ، بهانه بودن من
در اسارت زمان و لحظه ها
با ياد تو به رهايی دلخـوشـم
و به نفس کشيدن و پویـیـدن
آری ، قصه من تلخ است اگر تو نباشی ...
|